X
تبلیغات
رایتل

موضوع بندی

 

شنبه 5 تیر‌ماه سال 1389
شهرهای بزرگ و معنویات کوچک

  چند وقت پیش یکی از بلاگرهای کنگی آقا امیر پستی را نوشته بودند که ذهن مرا هم واداشت که ازآنچه که شبیه ماجرای او در همان ماه(خرداد) و در همان شهر(بندرعباس) ولی با موضوعی متفاوت دیده بودم،بنویسم... 

  درمسیر برگشت از مبل منصور(شعبه ساحلی) درحالیکه منتظر تاکسی بودیم متوجه صدای سرنشینان پراید طوسی رنگی شدیم که درب آن باز بود.ظاهرا مادر و دختری بلند بلند با هم صحبت می کردند که خوب مسئله عادی است.اما انتظار بیش از حد ما جهت عبور یک تاکسی آرم و مجوز دار ! موجب شد که شاهد مرحله ای بالاتر از بلند بلند صحبت کردن دو نفر باشیم.مرحله ای که اسم آن را میتوان دعوای لفظی نامید: 

دختر داد می زد مگه من چه بی احترامی درحق تو کرده ام ؟ مگه من چقدر دختر بدی برایت بوده ام ؟ چرا هیچکی حرف منو نمی فهمه ؟ای خدا...ای خدا... در این حالت سرش را روی فرمان گذاشت و سکوتی چند ثانیه ای بوجود آمد.اما مثل آتش زیر خاکستر بکهو سرش را از روی فرمان بلند کرد و دودستی گلوی مادرش را چسبید و آن چند ثانیه فشار دادن،برای من و دختر دوستم که دبیرستانی است عین یک قرن گذشت.درحالیکه حس می کردم تمام دست و پایم بی رمق شده و نای ایستادن ندارم،به اصرار دختر دوستم مبنی بر تماس با پلیس ۱۱۰ جواب منفی می دادم.وقتی مادرِ دختر خودش را از دستان حلقه شده دخترش خلاص کرد داد زد که خفه شدم،مُردم،شوهرت ... به هر ترتیب در ماشین بسته شد و بقیه حرفها شنیده نمی شد.اما هر از چند گاهی ماشین در اثر مشاجره فیزیکی آن دو تکان های پی در پی داشت.انگار گرمشان شده بود و تصمیم به روشن کردن ماشین و کولر آن گرفته بودند که دختر دوستم گفت:خاله اگه این دختر رانندگی بکنه حتما خودش و مامانش رو به کشتن میده.پس خودم رو به در جلو ماشین رسوندم و روی شیشه آن ضربه زدم که به خودشون بیان و بگم تو این شرایط حرکت نکنند.اما اونا عصبانی تر و بیزارتر از اونی بودند که یکی دیگه رو توی دعوای خودشون راه بدن.پس فقط اشاره های دستشان را دیدم که مرا به گم شدن راهنمایی می کردند !!!! به رسم زمانه آنها را به حال خودشان واگذاشتیم و دنبال زندگی خود مان رفتیم.

  شرایطی که آقا امیر و ما دیده بودیم رنگ و بوی غریبی،بی حرمتی،تاریکی،بی کسی،بی اعتمادی،غم،خشونت،دلزدگی،واماندگی،خودخواهی،ناامیدی و بیزاری،بی بندوباری،بی ایمانی و خدا نترسی می دهد.بهتر بگویم در اینگونه شهرها شاید فرصت های اجتماعی،اقتصادی و رفاهی بزرگ باشند،اماگذشت،وفاداری،امید،احترام،شادی معنی دار و حقیقی و آرامش وایمان و خداترسی بسیار کوچک هستند.

چقدر خوشحالم که در شهری کوچک زندگی می کنم که حرمت،اعتماد،آرامش،گذشت،سادگی،امید و خدا در آن بزرگ است.خدایا شاکر و قدردان این نعمات بزرگت هستم.


 

 
آرشیو
طراح: نوید

عناوین آخرین یادداشت ها

هرمزگانیها: